عکس و خبر

عکس و خبر
Bookmark || || RSS






گمنام

طلائیه/یاد یاران





زندگی ماشینی؛دریغ از محبت پدر و مادر با خون دل فرزند خود را بزرگ وبرای رسیدن آن به درجات بالای اجتماعی دعا می کنندآن فرزندان ، خود بزرگ شده و تشکیل زندگی می دهندو صاحب فرزند می شوند .آیا به رابطه خود با پدر و مادرمان توجه کرده ایم ؟ در دوران کودکی این رابطه صمیمانه است اما در دوران جوانی به ندرت که بزرگتر می شويم صمیمیتمان هم کمتر خواهد شد البته تجربیات نشان داده که این موضوع در مورد همه صدق نمیکند این مقدمه انسان را به فکر جایی می اندازد که می توان گفت تمام محبت ها و شیرینیهای دنیا در آن جمع شده اند . بهشتي كه اي كاش نبود! به یکی از آن مراکز مراجعه کردم هنگام داخل شدن جوانی را دیدم که مادر ناتوان خود را که پیدا بود کوله باری از غم کمرش را خم کرده اما با قلبی شیرین ودلی صاف و لبخندی جانانه برلب داشت که این لبخند از شادی فرزندش سرچشمه می گرفت که اورا به خانه سالمندان آورده بود گویا همین برای آن مادر کافی بود. آری آن جوان به همراه همسر و پسر جوان خود مادرش را به خانه سالمندان آورده بودند. نمیدانم شاید فکر می کنند مادرشان آنجا راحت تر است شاید مادرش از او خواسته که او را به آنجا بیاورند ، شاید هم...  با یکی از مسئولان داخل آنجا شدم وقتی قدم از قدم بر می داشتم یاد دوران کودکی خود بودم یاد آن شبهایی که مادرم به خاطر تب کردن من شب وروز نداشت و همیشه در کنارم بود به خودم آمدم که اگر من هم مادرم را به خانه سالمندان بیاورم فرزندم هم این محبت را در حق من می کند؟!! جالب بود که به نفر از آنها که نگاه می کردم لبخندی برلب داشت شاید هم بادیدن من شادمان شده بودند. مگر کسی به آنها سر نمیزند ؟ نه این را قبول ندارم حتماً فرزندانشان به آنها سر خواهند زد تصمیم گرفتم با یکی از آنها مصاحبه کنم از او پرسیدم اینجا چه می کنی ؟ یک دفعه لبخند آن پیر زن تبدیل به گریه شد گویا این لبخند فقط به خاطر مهربانیش است که نمی خواهد کسی را ناراحت کند ، خوب من هم انسانم و آنجا بغض گلویم را فشار میداد . آن پیر زن با گریه در جواب من گفت:پسرم جراح قلب است فرزندش هم به دانشگاه می رود و دوستان خود را با خانه شان می آورد عروسم به خاطر من مجبور بود در خانه بماند چون من دیدم که آنها اذیت می شوند پیشنهاد خانه سالمندان را به آنها دادم پسرم مخالفت کرد و البته عروس و نوه ام هم مخالفت کردند اما من پا فشاری کردم و آنها هم من را به اینجا آوردند. بغض گلویم نگذاشت تا سوال های بعدی را بپرسم ، با دادن یک شاخه گل از او خداحافظی کردم. چطور پسر آن پیر زن جراح قلب بود اما قلب مادرش پر از درد بود؟ اگر آن پیر زن به آمدن در خانه سالمندان پا فشاری کرده چرا با گریه جواب من را داد؟ به یاد آن پیرزن که تازه به خانه سالمندان آورده بودند افتادم به اتاق او رفتم فرزندش رفته بود. او تنها از پنجره اتاق خود به آسمان نگاه مي كرد می خواستم از او سوال کنم که یکی از مسئولان که آنجا بود به من گفت : این پیرزن قادر به صحبت نيست . بغضم ترکید... بیرون از اتاق رفتم خودم را جمع و جور و اشکهایم را پاک کردم . دیگر آنجا کاری نداشتم و با مسئولین مهربان آن خانه سالمندان خداحافظی کردم و از آنجا خارج شدم، به یاد جمله شل سیلور استاین افتادم (( پسر کوچولو گفت : من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد . پیرمرد کوچولو گفت : من هم همین طور. پسر کوچولو آهسته گفت : من شلوارم را خیس می کنم. پیرمرد کوچولو خندید و گفت :من هم.... پسر کوچولو گفت: من بیشتر وقت ها گریه می کنم. پیرمرد کوچولو گفت: من هم همین طور. پسر کوچولو گفت: از همه بدتر ...انگار آدم بزرگ ها به فکر من نیستند. آنگاه پسر کوچولو... گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد . پیرمرد کوچولو گفت :می فهمم. می فهمم چه می گویی))